.The day that they took you, I wish it was me instead
نمیدونم چجوری باید باور کنم که رفتی. نمیدونم بقیه با این موضوع چجوری کنار میان و چجوری باور میکنن، اما یه چیزی که ازش مطمئنم اینه که من یکی هیچ وقت باورم نمیشه و هیچ وقت باهاش کنار نمیام.. هر وقت بهت فکر میکنم فقط دلم میخواد گریه کنم. نمیدونم برای چی. نمیدونم برای تو یا برای خودم...
امیدوارم حداقل الان یه جایِ خوب باشی. بازم فقط میدونم که امیدوارم و اطمینانی از این که الان کجایی ندارم.
خیلی زود رفتی.. خیلی.
به هیچ کدوم از مراسم هات نرسیدم. نمیدونم بتونم به چهلم برسم یا نه.. امیدوارم برسم چون اونجوری دیگه خیلی شرمنده ی خانواده ت میشم...
ما هیچ وقت حکمت کارهای خدا رو نمی فهمیم. هیچ وقت.. پس خدایا فقط بهمون صبر بده. یه جوون رو ازمون گرفتی. خودت صبر بده به همه مون و مهمتر از همه به خانواده ش...
نمیدونم شما چقدر به جمله ی "زنده ها زندگی میکنن و مرده ها مردگی" اعتقاد دارین. من ندارم. زنده ها هم مردگی میکنن فقط با این تفاوت که نفس میکشن و راه میرن. وگرنه هیچ فرقی نیست. بعدش دیگه هیچ کس زندگی نمیکنه. حتی خود زنده ها.
برچسب:
نویسنده: کیان شریعتی