دوست داشتم راجب ترم یک یه چیزی بنویسم و یه جورایی یه خاطره راجبش و این حرفا:))
از بحث کنکور و انتخاب رشته و انتظار برای جوابِ انتخاب رشته که بگذریم، میرسیم به اون روز که نتیجه ها رو زدن و خب مهندسی کامپیوتر، فردوسی مشهد روی صفحه نمایان شد.
خوشحال بودم. نمیدونم برای چی. ولی انگار چیزی بود که میخواستمش و خب اون لحظه خوشحال بودم..
هول هولکی هرچی کار شده رو انجام دادیم و رفتیم مشهد. مریضیِ بابا بهم میگفت که دلِ مشهد موندن رو ندارم. تحملِ هزار کیلومتر راه دور رو ندارم. تحملِ این که یه بار زنگ بزنم به مامان و بابا جواب ندن رو ندارم. تحملِ کنترل افکارم رو ندارم. منم قبول کرده بودم. به فکر انتقالی بودم.
ولی.. موندم. نمیدونم چرا. یه جورایی انتخابی هم نبود! موندم..
خب باید بگم خوابگاه هیچ وقت اون چیزی که تصور میکنین نیست:)) دانشگاه هم همینطور..
مستقل شدن وحشتناک تر از اونی بود که تصور میکردم.
و خب باید بگم که شناختن آدما کار سختیه.. به خاطر همین اعتماد نکنین و صمیمی نشین با کسی.
یه روز داشتم راه میرفتم و با خودم فکر میکردم که اون موقع ها میخواستم فقط از خونه برم، فقط فرار کنم.
ولی مشهد که هستم کسی هم جلو دارم نیست! چرا دیگه به فرار فکر نمیکنم و فقط دلم میخواد برگردم خونه؟ :))
عجیبه.. آدم هیچ وقت از جایی که هست راضی نیست. حداقل من که این طوریم.
باید یه حسی میبود که بالاخره رشته ای شد که میخواستم، مگه نه؟ ولی نبود. بیشتر سردرگمی بود.. بیشتر حسِ تعلق نداشتن به اونجا بود.. بیشتر دلتنگی بود..
ترس بود.. اضطراب بود.. توی هلی تاک، فرزین میگفت ترس از هیچ چیز یعنی اضطراب.. پس اضطراب بود.
تنهایی بود.. تنهایی به معنای واقعی:)) دل نگرانی بود.. و خلاصه هرچی که بود دوستش نداشتم.
همیشه اونجوری نمیشه که ما فکرش رو میکنیم.. هیچ وقت نمیشه..
نمیدونم.. چیزایی که سحر بهم گفت رو اینجا میذارم. چون باید چند بار دیگه هم بخونمشون.. اگه این رو میخونی باید بهت بگم که خیلی خوبی و خیلی ممنونم از این که هستی. یه وقتایی اگر نبودی نمیدونستم باید چیکار میکردم. مرسی از بودنت.
" اینکه همیشه اینو میخواستی و حالا بهش بی حس شدی یا خوشحال نیستی خیلی طبیعیه.
طبیعت انسان ناراضی بودنه. ادم همیشه بیشتر و بهتر میخواد.
خودشو بقیه رو پاره میکنه تا به یه چی برسه بعد که رسید دستش انگار هیچی به هیچی.
I've been there
پس فکر نکن چیز جدیدیه و تو فقط باهاش مواجه شدی
به نظرم زندگی همینه.
گاهی پری از شور و زندگی و میخوای لحظه به لحظه ی زندگی رو عشق کنی و در تکاپو باشی.
گاهی حتی بیرون اومدن از رختخواب هم یه چالشه.
و اینو هم بازم خیلیا تجربه میکنن. تنها تو نیستی.
زندگی همین زمین خوردن ها و بلند شدن هاست. نه فقط فکر کنی الانه. بعدش هم هست. من خیلی دنیا دیده نیستم حقیقتش. ولی بهت میگم از بعدش هم زندگی همینه.
ولی ما زندگی میکنیم و ادامه میدیم به خاطر کسایی که دوستمون دارن، به خاطر روزای بهتر، زندگی بهتر.. و خیلی چیزای دیگه.
And when everything seems hopeless,you just take one day at a time and if one day becomes too much,then just take one hour at a time. And if one hour becomes too much,then just take one minute at a time.
روزی که همه چیز مایوس کننده به نظر میرسه فقط با اتفاقات روبه رو شو. تو زمان حال زندگی کن و اصلا نگران آینده نباش.و اگه یه روز کلی فراز و نشیب داشت پس فقط به از الان تا یک ساعت بعد فک کن و اگه تا یک ساعت هم خیلی سخت بود...پس فقط در دقیقه زندگی کن.
Minute by minute
Its about the only thing we have to worry about is the next minute.
همه ی چیزایی که گفتی طبیعیه و ادما تو زندگیشون باهاش روبه رو میشن. تو تنها نیستی.
مسخره ست آ. اینقدر میگن ما متفاوتیم و هیچکس شبیه دیگری نیست. ولی جلوتر میری میبینی چقدر شبیهیم و انگار تو یه لوپ از اتفاق ها افتادیم و شکل این اتفاق ها کمی، فقط کمی، متفاوته. "
انشاالله میخوام تلاش کنم و ترم جدید رو بهتر بگذرونم:) فعلا که برنامه اینه:)) بریم ببینیم چی میشه.
برچسب:
نویسنده: کیان شریعتی