خرید بک لینک

درباره سایت

130

امکانات وب

نمیدونم چرا و واقعا نمیدونم چرا.. دلم برای مامان بزرگ تنگ شده دلم واسه بودنش تنگ شده. دلم واسه اون روزایی که بود، دلم واسه خنده هاش تنگ شده.. همیشه با خودم فکر میکنم چرا به خوابم نمیاد. چرا با این که من اینقدر بهش فکر میکنم اون به فکرم نیست؟ نمیدونم.. وقتی بود، همه چی بهتر بود. همه ی خوب ها هم پشت سرش رفتن.. همه رفتن. شاید بچه بودم. شاید یادم نیست و خاطره ای از مامان بزرگ به اون صورت نداشته باشم، ولی فقط میدونم که دلم به شدت براش تنگ شده. فردا سالگردشه. شیش ساله که نیست. شیش ساله که وقت و بی وقت شده که بهش فکر میکنم. به این که چقدر دلتنگشم. به این که چقدر دوست داشتم الان باشه. دیشب فقط خوابشو دیدم که می خندید. با من حرف نمیزد. اکثرا همینجوری خوابشو می بینم. با من حرف نمیزنه.. فقط می بینمش اما دوست دارم باهام حرف بزنه...

برچسب: نویسنده: کیان شریعتی تاريخ: جمعه 16 اسفند 1398 ساعت: 16:14

صفحه بندی